شنيده بودم تابستونا رو بايد کارکرد...بابام با دوستش که پيتزا فروشی داشت صحبت کرده بود....امروز اولين روزی بود که اونجا کار ميکردم...اولين تجربه شغليم بود..خاطره تقريبا بدی بود.... بخونين
من : شماره ی ۵۸ آمادست...
پيرمردی که در در حال گذر از در مغاره بود تا صدامو شنيد يه نگاه به قيافم انداخت و يه لبخند موذيانه زد ..فکر ميکنم فهميد که من چه قدر باهوشم... اومد داخل مغازه و گفت : ببخشيد من ۵۸ سالمه...ميشه پيتزا رو به من بدين؟!!!
ديدم حق داره ... : بله خواهش ميکنم...
۵۹ آمادست...
پير مرده در حالی که نصف پيتزای قبلی رو خورده بود و داشت دور دهنشو پاک ميکرد : ببخشيد ...من در اصل ۵۹ سالمه..اما شناسناممو زود تر گرفتن...اون پيتزا مال منه...
راس ميگفت.. آخه منم شناسناممو زودتر گرفتن... : حتما..ببخشيد که قبلی رو اشتباه دادم...خدمت شما
پيتزا رو گرفت و با خشتک ساب رفتش يواش يواش به طرف ميز رفت
۶۰ آمادست...
پير مرده در حالی که شناسنامه به دستش بود و داشت انگشت شستشو تفی ميکرد که اونو ورق بزنه ! : ببخشيد..حالا که نگاه ميکنم ميبينم طبق شناسنامه ۶۰ سالمه...خوب نگاه کنيد...
از شرمندگی که ۲تا پيتزا رو بهش اشتباه داده بودم بدون اينکه به شناسنامه نگاه کنم پيتزا رو بهش دادم... : آقا شرمنده....
۶۱ آمادست...
پيرمرده در حالی که سيبيلش سسی شده بود و انگشت پيرش روی تاريخ تولدشه تو شناسنامه داشت ميلرزيد : ببخشيد..مثل اينکه خوب نگاه نکردين...راستشو بخواين من ۶۱ سالمه...بار چندمتونه پيتزای اشتباه به من ميدين؟
ايندفعه ديگه حسابی شرمنده شدم..خوب به سنش نگاه کردمو در حالی که سرخ شده بودم يه پيتزای ديگه بهش دادم : آقا شرمنده
... حق با شماست....
۶۲ آمادست...
وای بازم پيرمرده.. در حالی که لبخندی موذيانه و همراه با رضايت به لب داشت : ببخشيد اون شناسنامه داداشم بود...اين يکی مال منه...خوب نگاه کنيد...
چه سوتيه زشتی... به عکس و تاريخ تولدش خوب نگاه کردم..راس ميگفت اين يکی مال خودش بود : باز ما اشتباه کرديم...آقا شرمنده..خدمت شما...
۶۳ آمادست...
يارو در حالی که داش دولپی ميحويد نزديک شد و يه تيکه کاغذ که از کهنگی زرد شده بود بهم داد که روش نوشته بود ۶۳.... : اينم ۶۳...اين پيتزا ماله منه...خل و چل..شماره ی سفارش چه ربطی به سن داره؟
آقا ما حسابی جلو دخترا ضايع شديم..من که تا قبل از اينکه اين يارو بياد با قبض پيتزا ميدادم... :ببخشيد آقا....لطفا به صاحب مغازه چيزی نگين ...آشناست...اگه بفهمه مشتری ناراضيه بدجوری برام تموم ميشه....
يه نگاه اخمو بهم کرد و پيتزا رو گرفت و رفت نشست...
۶۴ آمادست...
پيرمرده که پشت ميز نشسته بود ازونجا داد زد: تو که ميدونی من چه آدميم... برات يه دليل ميارم که بديش به من...حالا زود تا ضايع نشدی بيارش بده من..ميدونی که... صاحب مغازه آشناته....
ديدم راست ميگه..الآنه که دوباره جلو مشتريا داداش سیا ضايع شه...رفتم پيتزا رو دادم بهش...لامذهب ۲۰ تا پيتزای ديگه روميزش بود از همشم يه گاز زده بود...
۶۵ آمادست...
ايندفعه ديگه پاشد اومد و خوب به من نزديک شد و يواش گفت : ببين..من دفعه پيش هيچ دليلی نداشتم...ولی تو گول خوردی...حالا هم برا اينکه اينو جلو همه نگم اين پيتزا رو هم بده به من...
ديگه داشتم ميمردم از ناراحتی... هر سفارش ۲-۳ تا پيتزا برده بود..اين يکی هم ۴ تايی بود...ديدم هوا پسه...زود بهش دادم...
۶۶ آمادست...
از همون جا که نشسته بود بود بهم يه نگاه خشمناک کرد...مارو ميگی آقا..جفت کرديم...هرچی پيتزا مونده بود گذاشتم رو ميزش و در حالی که بغض گلومو گرفته بود از مغازه در رفتم....داشت کم کم بغضم ميترکيد که احساس کردم يه حس عجيبی دارم...يه صداهای عجيبی ميشنيدم...پشت سرمو که نگاه کردم ديدم ۳۰-۲۰ نفر در حالی که بد ترين فحشا رو ميدادن دنبالمن..بعله... صاحبای اصلی شماره های ۵۷ تا ۶۶ به اتفاق خانواده محترم بودن.... بغضم حسابی ترکيد...خودمم همينطور...
راست ميگن ..اينروزا آدم فقط بايد زبون داشته باشه...نه سن مهمه نه قيافه نه تيپ و نه پول....وگرنه اولين تجربه کاريم اينقدر تلخ نميشد...